ثبت لحظات

لحظات شادي خدا را ستايش كن * لحظات سختي خدا را جستتجو كن * لحظات آرامش خدا را مناجات كن *

تولد دو سالگي مبارك

دو سالگي وبلاگ مبارك

فردا روز تولد وبلاگ من

واقعا من دو ساله هست دارم مي نويسم

چي چرت و پرت و خاطرات روزمرگي ها

البته تو اين دو سال دوستايي ، اما كم پيدا كردم باز با وجود كم بودن برام ارزش دارند

اميدوارم تا جايي كه مي تونم بنويسم

البته چه براي دل خودم و چه ثبت خاطرات و چه خالي كردن افكار

و در اين حال هم دوستان زيادي پيدا كنم

اين هم كيك لطفا عادلانه تقسيم شود و ميل شود

كيك تولد

**********

چون ممكنه فردا همكارم باشه نتونم بنويسم  ترجيح دادم امروز بنويسيم

آخه يه همكارم ماموريت هست و يكي ديگه هم ســـــــرمــا خـــورده (‌‌آنـــــفــــــــلونـــزا  ‌)

و با خيال راحت دارم تايپ مي كنم البته از شنبه دست راست و كتف و گردنم به شدت درد مي آيد

الان كه دارم تايپ مي كنم وقت اذان هست اميدوارم به همين وقت اذان هر كه آرزويي داره به آرزوش برسه

البته امروز هم روز مخصوص زيارت امــــام رضـــا هم هست و خيلي خيلي دلم مشهد مي خواهد

از صبح تو سايت مشهد بودم از دور زيارت مي كردم و نظاره گر زيارت مردم بودم

البته مـــامــــانــــي و بــــابــــايــــي و خــــالـــه و مـــامــــان بـــزرگــم دوشنبه رفتند مشهد و شنبه بر مي گردند من هم مي خواستم برم ولي شرايطم جور نبود البته فكر كنم امام رضا هم هنوز من را نطلبيده

( خوش به حال اونها )‌

حال با پايان دوسالگي وبلاگ شمع فوت مي كنيم و آرزو مي كنيم ( ... )‌ و اين گل را تقديم به خودمان مي كنيم هورا ........................

تولد تولد بيا شمعا را فوت كن كه صد سال بنويسي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:8  توسط مامانی   | 

بغض

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:15  توسط مامانی   | 

تـــرفــنــــد هــــايــــي بــــــراي شـــــاد زيــــــســــتـــــن

 هر  چند روز آنها را مرور كنيد يا آنها را به خاطر بسپاريد تا  اثر بخشي آنها را دريابيد.

 

·         خوشحالي و غمگيني را مي توانيد خود انتخاب كنيد. پس خوشحالي را انتخاب كنيد.

·         هر روز سه انسان را ستايش كنيد.

·         در صورت امكان طلوع خورشيد را تماشا كنيد.

·         اولين نفري باشيد كه سلام مي كنيد.

·         اگر افرادي را دوست داريد، براي گفتن آن وقت را تلف نكنيد.

·         با همه به گونه اي رفتار كنيد، كه دوست داريد با شما رفتار كنند.

·         هيچگاه تسليم كسي نشويد و آنگاه است كه معجزه رخ مي دهد.

·         سعي كنيد هر روز اسم افرادي را به خاطر بياوريد.

·         از نطر فكري خشن و از نظر احساسي نازك دل باشيد.

·         از آنچه بايد مهربانتر باشيد.

·         بدانيد يكي از بزرگترين نيازهاي محيطي نياز به قدر داني است.

·         به قول خود وفا كنيد.

·         ياد بگيريد حتي زمانكه احساس خوبي نداريد، خود را بشاش نشان دهيد.

·         هر چيز بهتري را كه پيدا مي كنيد رها كنيد.

·         به خاطر داشته باشيد برنده ها كارهايي را انجام مي دهند كه بازنده ها مي خواهند آن كار را انجام دهند.

·         وقتي به سر كار خود مي رسيد، اجازه دهيد اولين چيزي كه به زبان مي آوريد باعث افزايش روحيه همكارانتان شود.

·         تحت تاثير اهدافتان زندگي كنيد.

·         كلنجار ررفتن با گذشته را متوقف كنيد.

·         خوب بزن بريم

هميشه شاداب و خندان باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 9:22  توسط مامانی   | 

به به چه ايامي همش به سفر و گشت و گذر

كاش بيكار بودم سركار نمي رفتم اون وقت يك ماشين خوشگل از اين خارجيها كه بهش فكر كنم مي گن كاروان داشتم همش با همسري و دخمرك به سفر مي رفتيم

*********************************

جمعه ۲۴/۷ به همراه مامان و بابا ودادشي و همسري و دختري به دامـــــاش رفتيم

واي خدا چه جاي قشنگي بود خيلي خيلي .... قشنگ آخه درختها هفت رنگ بودند تقريبا مثل عكس زير

البته عكس گرفتم ولي چون فعلا دوربـــيـــن در دسترس نيست اين عكس را گذاشتم  

يك جا كنار يك آبشار ناهار را نوش جان كرديم و از جاده اي كه به تـــو تـــكــــابـــن مي رفت برگشتيم

البته زمان استراحتمون كم بود و بيشتر تو راه بوديم ، اما راهش هم خيلي قشنگ بود

*********************************

بعد از كلي حرف زدن با فرشته كوچولو و راضي كردنش و وعده و وعيد دادنها قرار شد  بزارمش پيش مامان و همراه همسري بريم بـــــــانــــه

البته به همراه داداشي و بابايي

تازه كلي ليست هم برامون نوشته

حالا قراره پنج شنبه شب با تـــور بريم و جمعه شب برگرديم

ببينم چه چيزا ميشه خريد ، بيشتر نظرم روي قــــابـــلـــمــــه هاي چـــــــدن هست ،‌ شـــلـــوار براي دختري و بـــلــوز و شـــلـــوار براي همسري ، براي خودم هم كيفي ، كفشي ، لباسي و ...

البته دخمري سفارش پــــاســـتـــيــل ،‌و كلي شـــكـــلـــات و عــروســـك و كـــفـــش داده تا ببينم چي ميشه خريد

الــبـــتــــه قصد خـــريـــد تـلــــويـــزيــــون و كــــــولـــر گـــــــــــازي داشتيم ولي تــور اجازه نميده بخريم و بياريم حالا شايد بعدا با ماشين خودمون رفتيم البته از اول سال قراره بريم ولي موفق نشديم

 *********************************

خيلي دلم مـــشــــــهـــد مي خواهد  نمي دونم قراره امـــام رضـــــا (‌ع) كي دعوتم كنه

همسري ميگه بيا دخمري را راضي كنيم خودمون دوتايي بريم ولي خدايي دلم نمي آيد و تازه با وعده دادن اينكه برات تـــخــــت ( از اين تــخـــت خوشگل جديدا كه آمده سرويس كامله )‌ يا لـــپ تـــــــاپ ( آخه عـــاشـــق لـــپ تــــاپ هست داره پولش را جمع مي كنه تا بخره )‌ مي خريم خودش راضي نميشه

*********************************

راستي روز دختر رفتم براش كتاب خريدم ، هرچي فكر كردم چي بخرم تا بدردش بخوره جز كتاب چيز مفيدي پيدا نكردم و دوتا كتاب يكي كتاب كجا و چگونه و چرا (‌همون به من بگوي قديم خودمان )‌ البته بعضي مطالبش براش زوده ولي خيلي خوشش آمد و يكي هم كتاب قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب خريدم از هر دو كتاب خيلي خوشش آمد

مي خواستي براش كيك درست كنم ولي نشد براي همين شيريني خريدم

*********************************

ديگه آهان راستي كسي سفارشي چيزي نمي خواهد براش از بـــــــــانـــــه بخرم

*********************************

راستي هردو همكارم نيستند يكي شون رفته ماموريت يكي هم يك هفته است مرخصي هست آخه آنــــفــــلــــونــــزا گرفته ( شوخي كردم ســــرمــــاخــــوردگي گرفته )

از تحصيل هم فعلا منصرف شدم بهتره به خونه و زندگي برسم تا ببينم قسمت كي ميشه ادامه تحصيل بدم البته مي دونم به همت خودم هم بستگي داره ولي تا همين جا شكر

 

 

 آرزوي  روزهاي خوب و پر موفقيت  براي همه بعد براي خودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 10:49  توسط مامانی   | 

اندر احوالات روزگار

روزگار همچنان مي گذارد و ما هم در اين گذر زمان پيش مي رويم

خدا را شكر روزگاري خوب و آرامي است

****************************

عمل چشم پدر همسري خدا را شكر با موفقيت انجام شد و يك كم ديدش بهتر شد

****************************

اول مهر فرشته كوچولو بعد از ظهري بود و همسري هم شيفت صبح براي همين مجبور شدم مرخصي بگيرم و زودتر به خانه برم البته صبحش دختري به همراه بابام به خونه شون رفته بود و ساعت 11 به دنبال من آمدند و رفتم خونه و نهار دختري را دادم بعد حاضرش كردم و از زير قرآن رد كردم و براش آرزوي موفقيت كردم و با هم به مدرسه رفتيم وقتي وارد حياط مدرسه شديم دنبال چند آشنايي كه در كلاسهاي ديگر بودند مي گشتيم كه نگاه يك نفر را ديدم مامان دوست دخترم را البته در زمان مهد كودك باهاش دوست بود و كلي هم دوران مهد و پيش دبستاني دخترم را اذيت مي كرد و انگار به دلم افتاده بود كه قراره امسال با هم همكلاس شوند ولي دخترم مي گفت به قولي عمرا من با اون دوست بشم و وقتي دوستش را ديد خودش هم خندش گرفته بود از طرفي هم خوب شد چون دخترم احساس غريبي تو مدرسه را مي كرد ولي وقتي اون دوستش را ديد از تنهايي درآمد

خلاصه تا آلان كه زياد خدا را شكر به مشكلي بر نخوردم و معلمشون هم خداييش معلم خوبي هست

 ****************************

جمعه 3/7  به همراه پدر و مادر و برادرم و همسري و دختري به طالقان رفتيم هوا خيلي خوب و عالي بود ولي يك اتفاق به قولي حالمون را گرفت همسري آمد از يك ارتفاعي بياد بالا كه پاش سُر خورد و افتاد تو آب و دست چپش بد جوري از بازو و آرنج و مچ ضربه ديد و كمبود شد و كلي درد گرفت وقتي كه شب به خونه آمدي چون شيفت شب بايد مي رفت كمي استراحت كرد تا بهتر بشه و بعد به سر كار بره ولي وقتي بيدارش كردم تا به سركار بره ديد نمي تونه بره و  با همكارش تماس گرفت تا جاي اون بره و حرف هم گوش نمي داد كه به دكتر بره خلاصه با كيسه آبگرم و كرم  و قرص تا صبح يك كم بهتر شد ولي بد جوري كبود شده بود و دو سه روزي هم درد مي كرد و امروز هم براش بالاخره نوبت دكتر گرفتم ولي ميگه بهتر شده و نميرم امان از اين همسري كه بد دكتره و آدم و دق ميده تا دكتر بره البته اكثر موارد هم نميره و خود درماني مي كنه ( آخه بابا خودش يك پا دكتره ديگه از بس خود درماني كرده )

****************************

پنج شنبه 9/7 زودتر به خونه رفتم و وسايل را جمع كردم و رفتم نيم ساعتي زودتر فرشته كوچولو را اجازش را گرفتم و به آمل رفتيم و حدوداي ساعت 30 : 6 رسيديم و به خونه خواهر همسري رفتيم ، آب و هوا خيلي خوب بود فرداش هم پدر و مادرم با اتوبوس آمدند تا شنبه با ما برگردند دوست داشتيم بيشتر بمونيم ولي هم فرشته كوچولو مدرسه داشت و هم دختر خواهر همسري

در راه برگشت يك هم لب دريا تنكابن رفتيم و دختر پاش را تو آب زد و بهش گفتم سرما داري نرو تو آب ولي كو گوش شنوا

ناهار هم آستانه اشرفيه خورديم و زيارت هم كرديم

برگشت از رشت آمديم ولي خيلي تو راه بوديم چون از رشت به بعد جاده يك كم شلوغ بود

يعني از ساعت 30 : 7 نيم كه از آمل راه افتاده بوديم ساعت 30 :8 به شهرمون رسيديم

****************************

سه شنبه وقتي به دنبال دختري رفتم ديدم ناراحته و گفت گوشم و سرم درد مي كنه و چون هفته قبل يك كم سرماخوردگي داشت و بهتر شده بود حدس زدم دوباره سرما خورده ولي شبش بد جوري تب كرد و صبح هم بي حال بود و ظهر به مدرسه نرفت و مجبور شدم به دكتر ببرمش كه گفت آنژين شده و چون يك ساعت قبلش حالش بهم خورده بود بهش سرم به همراه دو تا پني سيلين و يك تقويتي و دو تا شربت و قرص داد و تا يكشنبه هم گفت استراحت باشه و به مدرسه نره براي همين پنج شنبه را هم خودم استعلاجي گرفتم چون همسري شيفت صبح بود و موندم خونه و مثل يك مامان خونه دار (‌كه آرزوي فرشته كوچولو هست )‌ازش مواظبت كردم و دائم آب ، چاي ، آب ليمو و آش دادم تازه كلي هم نازش را كشيدم    تا جمعه خدا را شكر بهتر شد و الان هم مقداري فقط سرفه مي كنه ولي خيلي بهتر شده

روز يكشنبه كه كلاسشون ۷ نفر نيامده بودند خدا به خير بياره تا آخر زمستون

****************************

امروز هم مدرسه شون جلسه داشتند و مجبور شدم ساعت 9 مرخصي گرفتم رفتم مدرسه و زنگ تفريح بود دنبال خانومي مي گشتم كه ديدم گوشه حياط وايستاده و داره گريه مي كنه بهش مي گم چي شده ميگه از زنگ اول دارم گريه مي كنم و فكر مي كنم تو نمياي جلسه آخ اين دختر من با اين گريه و دل نگرانهاش كشته وقتي مي بينم بي مورد گريه مي كنه اعصابم خورد ميشه ( البته يك چيزي در گوشي بگم خودم هم از بچگي همينطور بودم براي همين نمي خوام مثل خودم بشه كه فردا كه  بزرگ شد مثل من اعتماد به نفس نداشته باشه و اين قدر دل نگران باشه )‌   البته خيلي وقت هست تصميم گرفتم پيش مشاوره ببرمش تا باهاش صحبت كنه ولي خيلي تنبلي مي كنم البته فكر مي كنم اول بايد خودم را اصلاح كنم بعد از فرشته كوچولو توقع داشته باشم

**************************** 

چند وقتي هست تو فكر ادامه تحصيل هستم البته گاهي اين انرژي مثبت مي آيد بعد يك دفعه تموم ميشه يك روز مي گم بخونم خوبه هم براي خودم و هم تا حدود كمي براي آينده شغلي و هم براي آينده دخترم  يك روز مي گم بي خيال با سر كار و بچه و شوهر نميشه درس خوند مخصوصا اينكه منم حححححححححسسسسسسسسساسسسسسس

حالا خودم هم نمي دونم چيكار كنم البته همسري ميگه برو بخون

****************************

واي من چقدر حرف زدم ، آخه مي دونيد چرا  ، چون هيچ كدوم از همكاراي اطرافي نيستند و راحت تونستم حرف بزنم  ولي كار زياد دارم و بايد كارام را انجام بدم

هيچ كار پاييزه هم نكردم ( چقدر تنبلم ) نه سبزي ، نه بادمجوني ، نه كرفسي ، نه ترشي ، نه پرده شستني و .... چرا من اين قدر ريلكس و تنبل شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

٪ ٪ ٪‌ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ‌٪ ٪ ٪

پي نوشت :  راستی هفته دیگه روز دختره چی بخرم برای این فرشته نازم ، براي روز كودك كه دُمينو خريدم ( البته به خاطر سرم زدن هم بود )‌

راستي دو هفته به تولد وبلاگ مونده يعني واقعا من دو ساله دارم مي نويسم (‌اصلا نمي تونم باور كنم )‌ چقدر زود گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8:59  توسط مامانی   | 

ماه رمضان ، سال تحصيلي

واي كه از كي هست مي گم بنويسم ولي باز هر روز تنبل تر از روز  پيش

ديگه امروز طلسم را شكستم

ماه رمضان هم كه اصلا فكرش را نمي كردم خيلي خيلي زود داره تموم ميشه ولي واقعا جز يك مقدار كم تشنگي هيچي نفهميدم صبح كه سركار بعداز ظهر هم خواب عصر هم يا كلاس بودم

واقعا عمر آدما چقدر زود مي گذره

******************************************

چند روزي را چند جا مهموني بوديم و جمعه هفته گذشته هم مامان و خواهر همسر و پدر همسري را افطار دعوت كردم و دوباره پنج شنبه اين هفته دايي ، خاله ، يكي از دوستامون و مامان  اينها را دعوت كردم

سفره افطار را خيلي دوست دارم يك حال و هواي خاصي دارم براي پهن كردنش سحر ها هم كه ديگه بهتر از افطار

******************************************

ديروز پدر همسري اون يكي چشمش را عمل كرد و قراره امروز از بيمارستان مرخص بشه

زندگي هم با زن پدر همسري مي گذره اون هم يك آدم مثل ماست ولي خيلي سختي كشيده و خيلي هم حرف مي زنه سعي مي كنم هر دو سه روز يكبار سر بزنيم البته روابطمون كمتر شده به قول همسري آخه آدم پاش كشيده ميشه ، همسري كه تا حدودي از داخل داغونه و به روي خودش نمياره ولي هر چند گاهي به من و به دختري مي پره مثلا همون پست قبل را كه گذاشته بودم الكي سر يه موضوع بي ارزش يك هفته با هم حرف نمي زديم البته اول همسري سر سنگين شد و با من حرف نمي زد و من هم داشتم سكته مي كردم خدايا چه اتفاقي افتاده كه بعد دو روز متوجه شدم آقا ميگه اصلا من نسبت به كارهاي دخترم نمي تونم تصميم گيري كنم و هر چي و هر كاري تو مي گي اون بايد انجام بده ( مثلا براي رفتن خونه مامانم كه شب اونجا بمونه تا صبح پدر من مجبور نشه بياد دنبالش و فرشته كوچولو بهانه مي گيره و شب نميره اونجا بمونه ، در مورد مدرسه رفتن فرشته كوچولو كه البته خدا را شكر به خواست همسري شد ، در مورد لباس خريدن و كارهاي ديگش ) آخه خداييش مسخره نيست بهش مي گم من و تو داريم با هم زندگي مي كنيم پس بايد نسبت به نظرات هم احترام بزاريم و نظرات هم را قبول كنيم چه در مورد خودمون چه در مورد خونه و چه در مورد فرشته كوچولو البته مي دونم همه اين بهانه گيري ها به خاطر چيز ديگه است كه هم ازدواج پدر همسري و هم نداشتن خونه

خلاصه تقريبا 16 شهريور وضعيت مدرسه فرشته كوچولو معلوم شد ولي جايي كه مي خواستم بنويسم نشد و مجبور شدم چون ديگه از غيرانتفاعي بد م مي آمد يه جا دولتي و اون هم شيفتي بنويسم البته مقايسه كردم ديدم مدرسه دولتي فقط عيبش در شيفتي بودن هست كه اون هم بايد يك كم بي خيال باشم و كمتر حرص بخورم و خدا را شكر همسري چون خودش بعضي مواقع خونه هست يك كم راحتم جز در هفته يكي يا دو بار به مشكل بخورم كه اون هم پدرم هست و هم خواهر همسري بالاخره همه ياري كنند تا ما بچه بزرگ كنيم اون وقت مي گن چرا دومي را نمي آري ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه مانتوش را دادم بدوزند و كيف و لوازم تحرير هم خريدم و فقط مونده كفش و جوراب كه اون ها را هم تا هفته ديگه مي خرم

******************************************

شبهاي احياء خيلي دوست داشتم برم مسجد ولي قسمت نشد ولي يك كم با تلويزيون خوندم ولي وسطاش خوابم گرفت نمي دونم چرا اين قدر خوابم زياد شده و همش خواب آلو هستم

نمي دونم سال ديگه ماه رمضان هستم تا بتونم از شبهاي احياء اش استفاده كنم ولي تو اين شبها ياد خيلي از مريض ها بودم ان شاء‌اله خدا خودش كمكشون كنه

******************************************

خدا را شكر ماه رمضان و ورزش برام موثر بود اول ماه رمضون كه كشيدم 5 /81 بودم ولي دو روز پيش كه كشيدم 79 بودم اگه بتونم برم ورزش خيلي خوبه چون وقتي وزنم زياد ميشه پاشنه هاي پام درد مي گيره و از همه مهمتر پهلوم كه دو سالي هست درد مي كنه باهاش مدارا مي كنم درد مي گيره البته دكتر رفتم و گفته عصبي هست ولي وقتي شب شام نخورم و طول روز هم پر خوري نكنم خوبم البته فكر كنم ورزش هم تاثير گذاشته

******************************************

به خاطر يك موضوعي 3 شهريور رفتم عكس رنگي گرفتم دو روز پدرم در آمد خدا خودش كمك كنه

******************************************

حالا كه ميشه خصوصي نوشت شايد يك روز عكس فرشته كوچولو را اينجا گذاشتم البته مي خواستم اون هفته كه مهمون داشتم از ژله هام عكس بگيرم ولي نشد آخه به نظر خودم خيلي خوشگل شده بود

پيشاپيش عبد فطر  بر همه مبارك و سال تحصيلي به دانش آموزان

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:54  توسط مامانی   | 

گریه مادر

مادر!چرا بي دليل گريه مي كنی؟!!!

مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمي فهمم مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميدبعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كندپدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنندبالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .

او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟ خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند.
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماندو در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .

اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 9:58  توسط مامانی   | 

یک داستان زیبا

روزه و نماز قبول

روزگار می گذرد با همه خوبی ها و بدی ها و سختی ها و خوشی ها

یک داستان از وبلاگ بهشت و جهنم خوندم خیلی برام جالب بود ، اینجا برای خودم ثبت می کنم

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

 قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

 ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

  بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

 پرسید مامانت خانه نیست ؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست .

 پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

 سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

 روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

  فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

 وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

 به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

  گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 پرسید : دوستش هستید ؟

 گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

 صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

 پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

 عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

 بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

 محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 12:36  توسط مامانی   | 

اتفاقات

این قدر تنبل شدم و بی حوصله که تقریبا حال و حوصله هیچ کاری را ندارم و بعضی وقتها حتی حوصله سرکار رفتن  و ناهار درست کردن هم ندارم ولی به خاطر کلاس ورزشی که میرم بعضی وقتها ( خیلی کم ) خوب هستم

البته این را باید بگم حدود دو ماهی با بیشتر هست که تمام دست و پام خیلی درد می کنه و حتی بعضی وقتها احساس بی حسی هم می کنم نمی دونم  چه مرگمه و داره چه اتفاقی برام می افته البته خودم بیشترین عاملش را فکر و خیال و بی حوصلگی می دانم و شرایط زندگیم ، البته نا شکری نمی کنم و شاید روزی هزار بار هم شکر خدا را به جا می آرم که خانواده خوب ، همسر خوب ، شغل خوب ، فرزند خوب دارم و به قولی زنده ام و خدا به من لطف داره ولی من حساس خیلی مسائل را خود خوری می کنم  البته شاید یک عاملش هم کولر باشه آخه من اصلا دوست ندارم باد کولر بهم مستقیم بخوره ولی سر کار این طور هست و تا حتی یکی دو روز سر درد گرفته بودم و کاری هم نمی تونم بکنم

خلاصه از این حرفها که بگذریم  می ریم سر اصل مطلب که و اینکه حدود یک ماه بیشتر هست من ننوشتم و دوستای عزیز را در انتظار و به قولی خماری گذاشتم

آن روز کذایی قرار شد همسری بره سرکار و من هم مانده بودم معطل چیکار کنم که بالاخره تصمیم خودرم را گرفتم که برم خونه و تا عصر منتظر بمونم و ببینم که چه اتفاقاتی می افته ولی وقتی خونه رفتم دیدم همسری خونه است و به سرکار نرفته شاید اون روز این بهترین اتفاق برام بود و به قولی دنیا را بهم دادند ولی همسری گفت شاید عصر مجبور بشه بره سرکار ،( که بالاخره هم نرفت و دوستش جاش رفت )  فرشته کوچولو که خونه مامان بود آمد و در حال سفره پهن کردن بودیم که پدر همسری آمد بالا و گفت ساندویج نمی خورید  و من و همسری همین طور موندیم و همسری گفت قرار بود برید ناهار بیرون پس چرا ساندویج ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! و پدر همسری گفت خود همسرش گفته ساندویج بهتره بالاخره اونی که باید اتفاق می افتد ، در حال رخ دادن بودن یعنی دیدار من و اون خانوم  ، خلاصه به پدر همسری گفتم بیاید بالا یک چیزی هست با هم می خوریم گفت نه پایین راحت هستیم  ولی من این قدر اصرار کردم و گفتم بالاخره غریبه نیستیم که پدر همسری قبول کرد که بیایند بالا ، از قضا ما ناهار گزارش  هفتگی داشتیم ولی یک کم خودم را زدم به بی خیالی و پیش خودم گفتم چیکار کنم من که اطلاع نداشتم ، خلاصه به بالا آمدن و من رفتم جلو و خوش آمد گفتم و تبریک گفتم ( در ضمن روم نشد به پدر همسری تبریک بگم و به قولی اصلا زبانم  نمی چرخید )  و یاد حرف همکارم افتادم و تو دلم هم خنده ام گرفته بود و هم ناراحت بودم ( وقتی سرکار بودم خیلی ناراحت بودم و حتی یک مقدار گریه هم کردم که همکارم بهم می گفت آرام باشم و گفت نکنه یک موقع دیدی نزنی زیر گریه )

ناهار را خوردیم و میوه خوردیم و یک کم حرف زدیم و رفتند پایین و قرار بود عصر وسایل را بیاورند و همسری امر فرمودند که بنده شام درست کنم و بنده هم اطلاعت فرمودم

از فردای آن روز که آمد بیشتر وسایل مادر شوهر م را جمع کرد و هر وقت به حیاط می رفتم یک تیکه از وسایلی که مادر شوهرم با چه زحمتی خریده بود در حیاط می دیدیم و همسر هم ناراحت و اصلا تو خودش نبود ( البته از جانبی هم اون زن حق داشت و می خواست وسایل خودش را استفاده کند ) خلاصه تا دو روز پایین نرفتیم البته پدر همسری بالا آمد و بعد دو روز یک جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم پایین وقتی وارد شدم آن چنان بغضی گرفته بودم که داشتم خفه می شدم بعد که آمدیم بالا کلی گریه کردم و به همسری گفتم من که عروسم این قدر ناراحت بودم و این که این قدر وسایل تغییر کرده خدا به داد دخترها برسه و به همسری گفتم من زیاد نمی تونم پایین برم و اگر هم برم سعی می کنم با تو برم همسری گفت هر طور راحتی

و اما جمعه 5 تیر قرار بود خواهر کوچکه همسری بیاد و اون هم ندیده بود و همه ناهار پایین دعوت بودیم در لحظه اول دیدار من پایین نبودم ولی بعداش خواهر همسری آمد بالا و بد جوری بغضش گرفته بودم و یک کم گریه کرد و آب خورد البته یک کم بهش بیدمشک دادم تا آرام شد و رفتیم پایین ناهار خوردیم و حدود یک هفته ای خواهر همسری  این جا بود والبته بیشتر سعی می کردم شام و شب موقع خواب بیاد بالا تا یواش یواش عادت کنه

27 که سومین سالگرد مادر شوهر بود به جاش 26  رفتیم سر خاک و اون زن هم آمد و مامان من و خواهر مادر شوهر برای اولین بار اون زن را می دیدند برای همه سخت بودم و تا حدودی جو سنگینی بود بالاخره سومین سال فوت مادر همسری هم گذشت و من اصلا باور نمی کردم و نمی کنم که سه ساله بین ما نیست

خلاصه فعلا داریم زندگی می کنیم و زیاد کار به کارش ندارم یعنی صبحها که سرکارم و عصرها هم معمولا یا خودم کلاس دارم یا فرشته کوچولو و در هفته شاید یک یا نهایت دوبار برم پایین و معمولا با همسری جالب این جاست وقتی میریم پایین فرشته کوچولو اصلا بند نمی گیره و میگه بریم بالا  ( حتما یاد مادر همسری می افته )

ولی همسری در ظاهر خوبه ولی می دونم در باطن داغونه چون اکثر روزها میگه اگه خونه داشتم از این جا می رفتم ، و اصلا حال و حوصله جایی را نداره مثلا یک بار قرار بود بریم سینما ولی گفت ولش کن حوصله ام نمی آید  و یا هر جای بخوام بریم میگه حوصله ام نمی آمد مگر بعضی مواقع به اجبار وادارش کنیم

این هم از ماجرای همسر پدر شوهر !!!!!!!!!!!!!!!!!

از این حرفها که بگذریم فرشته کوچولو را بالاخره ماه پیش تو یک کلاس خصوصی نقاشی ثبت نام کردم و خیلی دوستش داره فقط ساعتش یک م ناجوره یعنی ساعت 30  : 4  ولی همین قدر که علاقه داره و دوست داره برام کافیه

هنوز وضعیت مدرسه اش معلوم نیست  خدا کنه درست بشه چون نه هنوز مانتویی سفارش کردم نه شهریه ای دادم

خیلی دلم یک مسافرت می خواهد ولی جور در نمی آید و هوا که گرمه دیگه هیچی  ، ولی یک باغ کوچیکی بابا داره اکثر جمعه ها اگه همسری شیفت نباشه میریم اونجا این قدر خوبه و وقتی دست به آب می زنی و می خوای ظرف بشوری دستت تا مغز استخوان یخ می کنه

چهارشنبه  7/5/88 ششمین دندون فرشته کوچولو که خیلی وقت بود لق بود توی باغ افتاد  ( رفته بودیم دنبال فرشته کوچولو که از صبح با مامان و بابا رفته بود باغ و مامانی برام زحمت کشیده بود پیاز داغ درست کرده بود ، دستش درد نکنه )

خیلی زیاد شد بعد از این همه مدت خیلی پر حرفی کردم

برام دعا کنید تا از این بی حسی و بی حوصلگی دربیام بیرون البته بیشتر احساس می کنم دچار یک نوع افسردگی شدم

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 10:37  توسط مامانی   | 

چی باید بگم از کجا باید بگم  ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

دو ماهی که میشه هیچی ننوشتم به چند دلیل

1- بی حوصلگی     2 – قطع شدن و محدود شدن اینترنت اداره        3- شلوغ بودن سرم

اما دل به دریا زدم و آمدم اول آهنگم را عوض کنم که دیدم که واقعا هم مناسب هست و فعلا احتیاج نیست بنویسم

فرشته کوچولو  کلاس اول را با موفقیت تمام کرد و کارنامه اش و عکس های جشن الفبا و فارغ التحصیلی کلاس اولش را هم گرفتم که خیلی خوب شده بود

ولی ممکنه امسال مدرسه اش را عوض کنم آخه از اول از غیر انتفاعی خوشم نمی آمد ولی به ناچاری و به خاطر هماهنگی با ساعت کاری خودم مجبور به این کار شدم و با برخورد بد مدیر مدرسه ام که توی این یک سال داشت تصمیم را گرفتم و یک مدرسه شیفت ثابت صبح پیدا کردم شاید اونجا بنویسم

دقیقا روزی که امتحان فرشته کوچولو تموم شد به مسافرت رفتیم و خیلی خوب بود و خوش گذشت ( تقریبا از 4 خرداد تا 8 خرداد ) دو روز رامسر موندیم و اقعا آب و هوا عالی بود و در ضمن تله کابین رامسر را هم سوار شدیم و به دلیل اینکه تازه کار بود خیلی خوب بود مخصوصا وقتی به بالای کوه رسیدم خیلی هوای عالی داشت و خیلی محیط تمیز بود ولی خدایی خیلی اولش که سوار تله کابین شدم ترسیدم و فرشته کوچولو بهم می خندید

بعد دو روز هم به خونه خواهر همسری رفتیم

از 16 تا 22  هم برای ا ^ن ^ت ^خ ^ا ^ب ^ا ^ت ^ به  ا ^س ^ت ^ا ^ن ^د^ ا^ ر^ ی رفتم .

روز مادر هم برام با یک اخم و تخمی بین من و همسری بر گزار شد و تازه همسری تنها به سر خاک مادرش رفت .

قرار بود  همسر پدر شوهرم آخر ماه بیاد ولی دیروز همسر آمد و گفت امروز میرند عقد می کنند و فردا هم می آید و اقعا متعجب بودم چون قرار بود خواهر همسری ( کوچکه بیاد ) چون نه من و نه اون ندیدم

از دیروز خیلی حالم بده البته یک مدتی هست که این حال را دارم و دلم می خواهد یک جا برم و یک داد بلند بزنم نه به خاطر زن گرفتن پدر همسری به خاطر خودم که قدر مادر همسری را به اون خوبی ندونستم و واقعا برام خیلی سخته  بخواهم جاش کسی دیگه را ببینم البته می دونم برای همسری و خواهرهاش سخت تر هست ولی من هم تو اون هفت سال زندگی مادر همسری خیلی خیلی دوستش داشتم و به من خیلی محبت کرد ( خدا روحش را شاد کنه و خدا بیامرزدش )

بله این هم قضیه همسر پدر شوهر که قراره از فردا با ما زندگی کنه ، خیلی خیلی تو فکر هستم که چطوری هست و چه اتفاقاتی که می افته

راستی این هفته هم یک عروسی داریم 

دیگه از چی بگم از شلوغی که دیگه اصلا خوشم نمی آید بگم به اندازه کافی با همکارها بحث می کنیم و این ور و آن ور می شنویم 

راستی چند وقت پیش فرشته کوچولو می گفت برای من هم مثل بچه های دیگه وبلاگ درست کن و عکس هام را بزار ولی بهش نگفتم وبلاگ داری چون دهنش به قولی چفت و بند نداره

راستی یک چیز جالب مونده بودم که چطوری موضوع همسر پدر شوهر را به فرشته کوچولو بگم تا اینکه دو هفته پیش خواهر همسری زنگ زد بیا با هم بریم خونه اون خانومه من اول فکر کردم تنها می خواهد بره ولی وقتی فهمیدم با پدر همسری می خواهد بره گفتم نه خجالت می کشم باشه بعدا  می آیم و اون موقعه با فرشته کوچولو بیرون بودیم و از م پرسید عمه اش چی می گه و من هم شروع کردم به توضیح دادن در مورد ازدواج مجدد و گفتم قراره یکی تو فامیل ما دوباره زن بگیره که گفت کی من هم گفتم پدر همسری که خیلی با تعجب و چشماهای گرد شده گفت نه من نا مادر بزرگی نمی خواهم  !!!!!!!!!! کلی خندم گرفته بود و براش توضیح دادم ولی دیگه بعدا از اون سئوالتش شروع شد

تابستان دیگه کلاس زبان نمی برمش فقط کلاس شطرنج نوشتمش و قراره یک جا کلاس نقاشی خوب پیدا کنم بنویسم

فعلا دیگه بسه خیلی حرف زدم ولی یک خواهش برام دعا کنید خیلی زیاد  ممنون

 

نه یک چیزی بگم برم همین الان همسری زنگ زد و گفت تموم شد و در ضمن قرار ه امروز عصری بیاد وای که یک لحظه انگار قلبم وایستاد و گفت قراره بعد از ظهر برم سر کار ولی ازش خواهش کردم نره  قرار شد زنگ بزنه برای دوستش تا جایگزین پیدا کنه

خدایا کمکم کن تا اولین برخوردم خوب باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:13  توسط مامانی   | 

بلاتکلیفی

وای حرف زدن چقدر راحته ولی وای به وقتی که موقع عمل آن حرف برسه خیلی خیلی سخته

من خودم هر روز همسری را بعد از اون ماجرا دل داری می دادم و حرفهای امیدوار کننده می زدم که ما هم باید از یک جا شروع کنیم و امسال هم  وقتش رسیده باید شروع کنیم

ولی وقتی که پنج شنبه همسری به اتفاق خواهرش به خونه اون زن رفتند و بعد از حدود سه ساعت بعد برگشتند قضیه خیلی خیلی فرق کرد و به قولی دیگه باور شد که واقعا باید از این جا برم و زندگیم داره تغییر می کنه اون هم اساسی

آره همسری به اتفاق خواهر همسری روز پنج شنبه حدودای ساعت 8 به خونه آن زن تنها رفتند گویا همسرش را خیلی وقت از دست داده بود و یک پسر داشته که با چه بدبختی بزرگ کرده و حتی درسش هم خیلی عالی بوده و در یک شرکت خوب هم نزدیک شهر خودمون کار می کرده ولی پارسال یا دو سال پیش در جاده با نامزدش بوده که ماشینش چپ می کنه  و پسرش فوت می کنه و به قولی اون زن تنها می شه

حرفی در مورد اون زن ندارم چرا که اون نه شاید کسی دیگه باید وارد زندگی ما می شد

حرف من در اینه که زندگیم امسال بد جوری در بلا تکلیفی به سر می بره ، همسری که می گفت از این شهر می رم حالا بعضی وقتها میگه همین جا زندگی کنیم چی میشه ؟ ! ولی من می گم  حتی یک لحظه حتی قبل از ورود اون زن من باید از اینجا برم ، چون نمی تونم

آخه من خیلی مادر همسری را دوست داشتم همین طور همسری و فرشته کوچولو خیلی بهش وابسته بودند و

از روز پنج شنبه خیلی خیلی حالم بده ، تازه کلی اون شب گریه کردم برای بلا تکلیفی خودم و تنهایی خواهر همسری که تنهایی این همه درد و سختی را باید تحمل کنه آخه اونی یکی خواهر کوچیکه چیز زیادی نمی دونه

از خدا و تمام کائناتش می خواهم خودش کمک کنه

البته از یک طرف هم شکر می کنم و همش در حال نا شکری نیستم که همسر خوب و بچه خوب و کلا زندگی خوبی دارم فقط این بلافتکلیفی بد جوری من را کلافه کرده

*************************************

حالا از فرشته کوچولو بگم که دندون بالایی اش شل شده و بد جوری اذیتش می کنه و بچه ام نمی تونه زیاد چیزی بخوره و اذیت می شه

پنج شنبه برای اولین بار فرشته کوچولو تنهایی به تولد دوستش رفت اول می خواست نره ولی دیده بود که دوستاش هم می رند تصمیم گرفت بره و من هم با عجله همان روز کادو خریدم و تند حاضرش کردم و حدود ساعت 30 : 6  رفت و ساعت 9 رفتم دنبالش ، خیلی خیلی بهش خوش گذشته بود

برام دعا کنید خیلی زیاد

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:43  توسط مامانی   | 

آیــــــــــه مـــــبـــــارک

عكس العمل شيطان هنگام نزول آيه الكرسي

امام محمد باقر از امير المومنين (ع) روايت فرموده: هنگامي كه آيت الكرسي نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آيه الكرسي آيه اي است كه از گنج عرش نازل شده و زماني كه اين آيه نازل گشت هر بتي كه در جهان بود با صورت به زمين خورد.

در اين زمان ابليس ترسيد و به قومش گفت :"امشب حادثه اي بزرگ اتفاق افتاده است باشيد تا من عالم را بگردم و خبر بياورم.

ابليس عالم را گشت تا به شهر مدينه رسيد مردي را ديد و از او سوال كرد: " ديشب چه حادثه اي اتفاق افتاد"

مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آيه اي از گنج هاي عرش نازل شد كه بت هاي جهان به خاطر آن   آيه همگي با صورت به زمين خوردند. ابليس بعد از شنيدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.

===================

آيت الكرسي سيد آيات قرآن

پيامبر به حضرت علي (ع) فرمود: " يا علي ! من سيد عربم-مكه سيد شهر هاست- كوه سينا سيد همه كوه هاست- جبرئيل سيد همه فرشتگان است – فرزندانت سيد جوانان اهل بهشتند- قرآن سيد همه كتاب هاست – بقره سيد همه سوره هاي قرآن است – ودر بقره يك آيه است كه آن آيه 50كلمه دارد و هر كلمه 50 بركت دارد و آن آيت الكرسي است.

================================

پا داش كسي كه آيت الكرسي را زياد مي خواند

عبدالله بن عوف گفته است:" شبي خواب ديدم كه قيامت شده است و من را آوردند و حساب من را به آساني بررسي كردند. آنگاه مرا به بهشت بردند و كاخ هاي زيادي به من نشان دادند. به من گفتند: درهاي اين كاخ را بشمار ؛ من هم شمردم 50 درب داشت.

بعد گفتند: خانه هايش را بشمار. ديدم 175 خانه بود. به من گفتند اين خانه ها مال توست. آن قدر خوشحال شدم كه از خواب پريدم و خدا را شكر گفتم.

صبح كه شد نزد ابن سيرين رفتم و خواب را برايش تعريف كردم.

 او گفت : معلوم است كه تو آيه الكرسي زياد مي خواني. گفتم : بله ؛ همين طور است. ولي تو از كجا فهميدي. گفت براي اينكه اين آيه 50 كلمه و 175 حرف دارد. من از زيركي حافظه او تعجب كردم. آنگاه به من گفت : هر كه آيه الكرسي را بسيار بخواند سختي هاي مرگ بر او آسان مي شود.

=========

داستان نزول

رسول اكرم (ص) فرمود: چون خداي متعال خواست سوره ي حمد و آيه هاي شهدالله (18و19 آل عمران) و قل اللهم (26-27آل عمران) و سوره توحيد و آيه الكرسي را به زمين نازل كندهمگي به عرش الهي چنگ زدند در حالي كه بين آن ها و خداوند حجابي نبود.

سپس فرمودند : پروردگارا ما را به خانه پر گناه و به سوي كساني كه عصيان و گناه مي كنند مي فرستي ؛ در حالي كه ما پاك و مطهر هستيم.

سپس خداي متعال فرمود :" به عزت و جلال خودم سوگند ، هيچ كس شما را بعد از نماز نخواند مگر اين كه او را در مرتبه بالاي قدس جاي دهم كه از نعمت هاي آن استفاده كنند و در هر روز 70 بار به او با نظر رحكت خود بنگرم و در هر روز 70 حاجت او را برآورم هرچند كه بسيار گناه كرده باشد كه كمترين آن دعاها و حاجت ها و آمرزش گناهان باشد. او را از هر دشمني پناه مي دهم و براي پيروزي بر هر دشمني ياريش مي دهم و مانعي به جز مرگ براي بهشت رفتن او نباشد.( يعني بعد از مرگ بلافاصله به بهشت مي رود)

====================

آيت الكرسي براي حفظ چشم

بعد از هر نماز دستان را روي چشم بگذاريد و بعد از خواندن آيت الكرسي بگوييد:"اللهم احفظ حدقتي بحق حدقتي علي بن ابيطالب(ع)"

==========

امان نامه الهي

امام كاظم (ع) فرمود: از بعضي پدران بزرگوارم شنيدم كه كسي داشت سوره حمد را مي خواند پس حضرت فرمود: هم شكر خدا را به جاي آورد و هم به پاداش رسيد. بعد حضرت شنيد كه سوره توحيد مي خواند فرمود: ايمان آورد و ايمني به دست آورد و سپس شنيد كه سوره قدر مي خواند فرمود: راست گفت و آمرزيده شد و بعد شنيد كه آيت الكرسي مي خواند فرمود: خداوند خالق امان نامه برايش فرو فرستاد.

================

قرآن برتر است يا تورات؟

روايت شده كه از پيامبر (ص) پرسيدند: قرآن برتر است يا تورات؟ فرمودند: در قرآن آيه اي است كه از تمام كتابهايي كه خداوند بر پيامبرانش نازل فرموده بهتر و برتر و والاتر است و آن آيه الكرسي است.

پيامبر فرمودند با فضيلت ترين آيه اي كه بر من نازل شد آيه الكرسي است.

پيامبر فرمودند آيه الكرسي وسوره توحيد عظيم تر از همه چيزهايي است كه دون و پست تر از خداست.

پيامبر (ص) فرمودند: دانش بر تو گوارا باد. سوگند به كسي كه جان محمد در دست اوست اين آيه داراي دو زبان و دو لب است كه در عرش الهي تسبيح و تقديس خدا مي گويد.

رسول خدا (ص) فرمود: در شب معراج دو لوح را ديدم ، كه در يك لوح سوره حمد و در لوح ديگر كل قرآن قرار داشت كه سه نور از آن مي درخشيد . پس گفتم اي جبرئيل اين نوره چيست؟ جبرئيل در جواب گفت : آن سه نور يكي سوره توحيد و يكي سوره ياسين و ديگري آيه الكرسي مي باشد.

پيامبر (ص) فرمودند: در معراج در آـسمان هفتم ديدم كه ملائكه حجب سوره نور را مي خوانند ، خزان كرسي آيه الكرسي و حمله عرش سوره مومن را مي خوانند.

امام صادق (ع) فرمود: همانا من از آيه الكرسي براي بالا رفتن درجات استفاده مي كنم.

امام صادق (ع) فرمودند: هرگاه سوره حمد و توحيد و قدر را با آيه الكرسي بخوانيد و بعد از آن برخيزيد و و رو به قبله حاجات خود را از خدا بخواهيد كه حاجاتتان بر آورده خواهد شد زيرا اسم اعظم هستند.

امام علي (ع) فرمودند اگر شما از آثار معنوي آيه الكرسي آگاه بوديد در هيچ حال خواندن آن را ترك نمي كرديد.

امام محمد باقر (ع) فرمودند: هر كس يك بار آيه الكرسي را بخواند خداوند هزار ناراحتي از ناراحتي هاي دنيا و هزار سختي آخرت رااز او دور مي كند كه كمترين ناراحتي دنيا فقر و كمترين سختي آخرت فشار قبر است.

رسول خدا در خواب به دختر خويش فرمودند: ترازوي اعمال خويش را با آيه الكرسي سنگين گردان. زيرا هركس آن را قرائت نمايد آسمان وزمين با فرشتگانش به جنبش و حركت در آيند و خداوند را با صداي بلند به پاكي ياد كنند و او را بزرگ بدارند و تسبيح گويند. پس از آن تمامي فرشتگان از خداوند مي خواهند كه گناه خواننده آيه الكرسي را ببخشد و از خطا و لغزشش در گذرد.

رسول خدا (ص) فرمودند: هركس آيه الكرسي را يك بار بخواند اسم او از ديوان اشقيا و انسان هاي بد محو مي شود.

امام رضا (ع) به نقل از پيامبر فرمودند: هر كس 100 مرتبه آيه الكرسي را بخواند چنان باشد كه همه عمر خود را عبادت كرده باشد.

=======

بعد از نماز

پيامبر فرمودند: هر كس آيه الكرسي را بعد از نماز بخواند هفت آسمان شكافته گردد و به هم نيايد تا خداوند متعال به سوي خواننده آيت الكرسي نظر رحمت افكند و فرشته اي را بر انگيزد كه از آن زمان تا فرداي آن كارهاي خوبش را بنويسد و كارهاي بدش را محو كند.

رسول اكرم (ص) فرمود: يا علي بر تو باد به خواندن آيه الكرسي بعد از هر نماز واجب. زيرا به غير از پيغمبر و صديق و شهيد كسي به خواندن آن بعد از هر نماز محافظت نمي كند و هر كس بعد از هر نماز آيه الكرسي را بخواند به جز خداوند متعال كسي او را قبض روح نمي كند و مانند كسي باشد كه همراه پيامبران خدا جهاد كرده تا شهيد شده است و فرمود: بعد از مرگ بلا فاصله داخل بهشت مي شود و به جز انسان صديق و عابد كسي بر خواندن آيه الكرسي مواظبت نمي كند.

در روايتي از امام باقر آمده است:" هر كس آيه الكرسي را بعد از هر نماز بخواند از فقر و بيچارگيدر امان شود و رزق او وسعت يابد و خداوند به او از فضل خودش مال زيادي بخشد."

رسول اكرم فرمودندك هر كس آيه الكرسي را بعد از هر نماز واجب بخواند نمازش قبول درگاه حق مي گردد و در امان خدا باشد و خداوند او را از بلاها و گناهان نگه دارد.

جهت نور چشم بعد از هر نماز دست بر چشم بگذارد و آيه الكرسي بخواند و بگويد :" اعيذ نور بصري بنور الله الذي لا يطفي"

خداوند به موسي بن عمران وحي فرمود: كسي كه بعد از نماز واجبش آيه الكرسي بخواند خداوند متعال به او قلب شاكرين – اجر انبيا و عمل صديقين را عطا فرمايد و چيزي جز مرگ از داخل شدن او به بهشت جلوگيري نمي نمايد. مداومت نمي نمايد به آن مگر پيامبر يا صديق يا كسي كه از او راضي شده ام و يا شخصي كه شهادت را روزي او مي نمايم.

=============

زيادي علم وحافظه

پيامبر (ص) روايت كرده است كه فرمودند : 5 چيز حافظه را قوي مي گرداند: خوردن شيريني – گوشت نزديك گردن – عدس – نان سرد و خواندن آيت الكرسي

عالمي گويد : هر كه علم مي خواهد بر پنج چيز مواظبت مي كند:

1- پرهيزكاري در آشكارا و پنهان 2-   خواندن آيت الكرسي        3- هميشه با وضو بودن  4- نماز شب خواندن حتي اگر دو ركعت باشد.  5- غذا خوردن به منظور نيرو گرفتن نه شكم پر كردن.

===

سفر

امام صادق (ع) فرمود: سفر را با دادن صدقه و يا با خواندن آيت الكرسي آغاز كنيد. كسي كه در سفر هر شب آيه الكرسي را بخواند هم خودش در سلامت باشد  و هم چيزهايي كه همراه اوست.

====

حاجت

اگر براي كسي كار مهمي پيش آمده باشد و بخواهد كه زود انجام شود و به صحرايي رود كه در آنجا كسي نباشد و خطي دور خود بكشد و رو به قبله با تواضع بنشيند و 70 بار آيه الكرسي را بخواند . بدون شك در آن روز حاجات او بر آورده شود . اين كار تجربه شده است و شكي در آن نيست.

رسول اكرم (ص) فرمودند: هرگاه براي حاجتت از خانه ي خود بيرون آمدي آيه الكرسي را بخوان كه حاجتت به خواست خدا برآورده گردد.

امام علي (ع) فرمودند: هرگاه يكي از شما اراده حاجتي كند پس صبح روز پنج شنبه در طلب آن بيرون رود و در وقت بيرون رفتن آخر سوره آْ عمران ( آيه 190تا آخر) و آيه الكرسي و سوره قدر و حمد را بخواند ، زيرا كه در خواندن اين ها حوائج دنيا و آخرت برآورده مي شود.

در روايت آمده است هر كس آيت الكرسي را در وقت غروب بخواند حاجتش برآورده گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 10:15  توسط مامانی   | 

اتفاقات

اون روز همسری و خواهرش با پدرشون صحبت کرده بودند و فعلا اتفاقی خاصی نیافتاده و مورد هم نبوده جزء همون چند مورد پیشنهاد که به جایی نرسیده

من همیش فکر می کنم پدر همسری از آن روز یک جور دیگری شده و زیاد سرحال نیست خدا می داند چه اتفاقاتی افتاده

بگذریم ، جمعه گذشته یعنی چهاردهم تولد فرشته کوچولو بود و چون همسری شب کار بود و پدرشوهر خواهر همسری هم مریض بود من هم بلاتکلیف اینکه چه طور جشن تولد بگیرم البته دخترم می گفت مامان باید دوستام را دعوت کنی ولی نه حال و حوصله و نه موقعیتش را داشتم خلاصه صبح بعد از صبحانه پدر همسری کادوی تولد خودش و خواهر همسری را داد و (روز قبل هم تو سیزده بدر که باغ پدرم بودیم خاله ام کادوش را به فرشته کوچولو داد ) و ساعت 12 بود که تصمیم گرفتیم بریم نهار بیرون و مامانم هم تماس گرفتم و قرار شد با آنها بریم ولی نهار مهمان ما باشند بالاخره تا بریم ساعت 2 شد و ساعت 5 هم برگشتیم و حدود ساعت 30 / 8 بود که خواهر همسری و پدر و مادر و برادرم به خانه ما آمدند و جشن مختصر و کوچیکی برای فرشته کوچولو گرفتیم و شمع فوت کرده و کیک برید و من هم مقداری سالاد الویه و سالاد ماکارانی و ژله درست کرده بودم آوردم و میل کردند البته همه اینها با عجله و استرس چون همسری شب کار بود و باید ساعت 50 / 9 می رفت  البته برادرم شب خونه ما بود .

روز دوشنبه فرشته کوچولو ورزش داشتند و خانمشون بهشون توپ بسکتبال داده بود بازی کنند و فرشته کوچولو هم از بس ضعیف هست با یک ضربه انگشت کوچیکه دستش در رفته بود  و خیلی درد می کرد خلاصه همسری مجبور شد روز سه شنبه ببره آرو بند و خدا را شکر بهتر شده

روز چهارشنبه هم از عصر ی پیشانی فرشته کوچولو پر از جوشهای ریز شده و تا حالا هم خوب نشده شاید امروز ببرم دکتر

تو هفته گذشته دختر دوست قدیمی ام به دنیا آمد ( 15/1/88 ) و پنج شنبه به دیدنش رفتم

خیلی احساس خستگی می کنم دلم می خواست خونه دار بودم همش توی خونه بودم و همچنین به علت چاقی احساس افسردگی پیدا کردم و خیلی دلم می خواهد به ورزش یا پیاده روی برم ولی خیلی خیلی تنبل شده ام  و شرایط برام جور نمیشه

از خدا و تمام کائنات درخواست دارم تا کمکم کنند وزنم را کم کنم و شرایط روحیم بهتر بشه

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 13:31  توسط مامانی   | 

علت دل نگرونی

از کجا شروع کنم از چی بگم !!!!!؟؟؟؟؟؟؟ خودم هم حسابی قاطی کردم و افکارم بهم ریخته

الان که سر کارم با سر درد شدید و با حالتی که فقط و فقط دلم گریه می خواهد شاید هم یک کم  سر دردم آروم بشه و هم دلم آروم بگیره

بهتر دیدم شاید اینجا بنویسیم تا شاید یک کم آروم بشم آخه نه خواهر نه هم رازی

وقتی که اولین سال مادر همسری تمام شد بچه ها به پدرشون گفتند که ممنون که تا سال مادرمون صبر کردی اگر صلاح می دونی برات کسی را بگیری ولی پدر همسری گفت نه نمی خواهم بچه ها م را از دست بدم نه نمی خواهم ،  گرچه برای بچه ها زحمت دارم بنابراین تو این سه سال اتفاقی نیافتد و تقریبا پدر همسری با ما زندگی می کرد البته خواب و استراحتش تو خونه خودشون که طبقه پایین بود ولی غذا بیشتر مواقع با ما و بعضی وقتها هم خونه خواهر همسری و نظافت خونه و لباسها با من و همسری و بعضی مواقع خواهر همسری البته من هیچ وقت هیچ منتی هم سر همسری نمی گذاشتم و با جان و دلم انجام می دادم چون  به این اعتقاد دارم که خودم هم یک روز پیر می شم و به شخص دیگری نیاز دارم و باید فرزندانم از من مواظبت کنند یعنی به قولی باور دارم که اگه از هر دست بدی از همون دست می گیری

پارسال چند باری از اقوام دور شنیدم که چند مورد خواهر زاده های پدر همسری رفتند براش ولی جور نشده اهمیتی ندادم و به همسری هم حرفی نزدم

تا اینکه امسال روز چهارم عید خونه خواهر همسری نهار مهمون بودیم تا ما بریم یک دیر شد و دیدم خیلی ناراحته اول فکر کردم شاید به خاطر ماست ولی بعد خودش گفت از صبح تو فکر مامانشه و حسابی کلافه است راستش من زیاد باور نکردم چون هیچ وقت خواهر همسری را این قدر کلافه ندیده بودم 

خلاصه تاایکه عصر آمدیم خونه و خونه پدر همسری مهمون آمد ( پسر دایی پدر همسری ) و پدر همسری هم حمام بود وقتی آمد با مهمانها سلام علیک کرد پسردایی پدر همسری با صدای بلند گفت ان شاء اله دامادی حمام ، عروسی حمام !!!!!!!!! من همین طور داشتم همسری را نگاه می کردم که دیدم یک کم ناراحت شد و خود هم خیلی از این حرف ناراحت شدم لااقل باید جلوی بچه هاش ( خواهر کوچکه همسری و همسری ) دهنش را نگه می داشت .

اون شب همسری شب کار بود و من رفتم خونه مامانم و قرار بود پدر همسری هم برای کاری بره الموت

فردای اون روز که نهار رفتم خونه مامان اینها و بعد رفتم خونه و دیدم خواهر کوچکه همسری خیلی گرفته است و حال ندار ( البته چند روز قبلش سرمای سختی خورده بود و مجبور شد به دکتر بره و سرم و آمپول بزنه  ) و قرار بود مادر شوهرش و برادر شوهرش و یکی از اقوام شوهرش که جمعا ده نفر می شدند از مسافرت به خونه ما بیایند و یک شب را اونجا بمونند و فرداش به همراه خواهر همسری برند شهرشون

خلاصه مقدمات پذیرایی و شام مهمونها را آماده کردیم و عصر با خواهر کوچیکه همسری در آشپزخانه بودیم که شروع کرد به تعریف کردن اینکه اون یکی خواهر همسری چش بوده و چرا این قدر ناراحت بود و حرف از زن گرفتن پدر همسری زد و من هم گفتم که چقدر از حرف اون روز مهمونها ناراحت شدم و احساس کردم تو هم چقدر ناراحتی شدی و این که هر کس حقی داره هر جور بخواهد زندگی می کنه و خیلی از مردها هستند که هنوز هفت یا چهلم زنشون در نیامده میرند و زن می گیرند در حال حرف زدن بودم که پدر همسری آمد و حرفمون را قطع کردیم و من از آشپزخونه آمدم بیرون و خیلی ناراحت از حرفهای خواهر همسری و متوجه شدم که خواهر همسری به پدرش می گه که همه منطقی هستند کسی غیر منطق نیست

خلاصه اون شب  که همسری بعد از ظهر کار بود  وقتی از سر کار اومد و موقع خواب هر جور خواستم حرفهای خواهرش را بگم ولی نتونستم ولی توی دل خودم آشوبی بود که خدا می دونه و زور ناراحتی از درون لرز گرفته بودم و یک کم هم گریه کردم تا دلم آروم بگیره ولی تو این چند وقت خیلی دلم داغون بود تا اینکه دیروز همسری شب قبلش شب کار بود و وقتی من و فرشته کوچولو از خونه می آمدیم بیرون دیدم پدر همسری نیست گفتم شاید رفته سرکار

و ظهر هم همسری بعد از ظهر کار بود قرار شد اگه پدر همسری نیامد فرشته کوچولو را بیاره سر کار پیش من وقتی ساعت یک برای همسری زنگ زدم گفت گوشی پدر همسری خاموش است و مشکوک می زنه و من هم دیگه طاقت نیاوردم و گفتم خواهرت روز آخر می خواست بره حرفهای می زد که بعدا بهت می گم

خلاصه ساعت 3  این طورها بود که با فرشته کوچولو در حال نهار خوردن بودیم که پدر همسری زنگ زد و گفت جایی خارج از شهر است و نگران نباشید

چه در سر بدم تا آخر شب  به این نتیجه رسیدم که خواهر زاده های پدر همسری واقعا چند نفری را براش در نظر گرفتند و حالا تا این لحظه نمی دونم تا چه مرحله است

وقتی همسری از سر کار آمد قرار بود با پدرش صحبت کنه ولی اون خواب بود و قرار شد صبح باهاش صحبت کنه ولی همسر حسابی داغون بود

نه به خاطر اینکه چرا پدرش داره این کار را می کنه می گفت هر کس حقی داره فقط ناراحت این بود که چرا به بچه هاش حرفی نزده و به قولی دیگران تو زندگیش دخالت کردند

از طرفی دیگر هم هر دوتامون هم نگران وضعیت آینده مون هستیم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! آخه دیگه  با این وضعیت و این اتفاقات ما نمی تونیم تو اون خونه زندگی کنیم و باید یا بریم مستاجری یا دیگه خیلی خیلی خودمون را جمع جور کنیم ( که احتمالش ضعیف است ) یک خونه بخریم

آخه همسری خیلی خیلی به مادرش وابسته بود و نمی تونه وجود کس دیگر را هر روز و هر ثانیه جای مادرش ببینه و همین طور حتی فرشته کوچولو و حتی خود من البته شاید دور باشم مشکلی نباشه ( حتی همسری دوست داره از این شهر بریم ولی من دوست ندارم مادرم را تنها بزارم )

خلاصه فعلا سر درگم و بلا تکلیف و این که سر نوشت داره با ما چیکار می کنه

البته فکر می کنم می بینم شاید صلاح خدا در این هست  و نمی دونم امسال یک سال 88 تا آخر سال چه ها بر من خواهد گذشت

این قدر افکار هم خراب هست و دلم نگرون  نمی دونم چی نوشتم  ، با وجود همکارها این تند تند نوشتم

خدایا کمکون کن . چقدر خوشیها زود گذر است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 12:13  توسط مامانی   | 

دلم گرفته

دلم خیلی خیلی گرفته است

دلم می خواهد یک جا باشم هم داد بزنم و هم با صدای بلند گریه کنم

خدایا کمکم کن

سال جدید چه اتفاقهای جدیدی که داره برام می افته

بعدا می آیم کامل توضیح می دهم

البته شاید این اتفاق هم از جهاتی به فال نیک باشه و به صلاح ما ولی نمی دونم

فعلا در مسیر سرنوشت هستیم تا خدا خودش کمکمون کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 9:30  توسط مامانی   | 

اتاق تکونی و غیره

وای چقدر جالب !!!!!!!!!!!!!!!

چی ؟؟؟؟؟؟؟

خیلی وقت بود دوست داشتم یک انگشتر بخرم اون هم ترجیحا با نگین فیروز بالاخره بعد از شاید یک سالی این تصمیم عملی شد و دو هفته پیش اون را خریدم خدایی خیلی قشنگ هست البته اول قرار بود خودم پولش را بدم ولی همسری هزینه اش را تقبل کرد و تازه گفت برو گردنبندش را هم بخر ولی گفتم فعلا نه باشه بعدا

امروز گفتم بزار ببینم تاثیر سنگ فیروز روی بدن چی هست  و توی گوگول سرچ کردم ولی با یک چیز خیلی خیلی جالب روبرو شدم و تصمیم گرفتم این جا بنویسم تا همیشه برام باقی بمونه

و اون این هست که هر ماه سنگ مخصوص به خودش را دارد که تاثیرش بیشتر از سنگ های دیگر است

و سنگ من چی هست ؟

درسته سنگ مربوط به ماه تولد من فیروزه هست

وای چقدر خوب  ، و این یه اتفاق خوب و خوش یمن بودن ، خدا یا شکر و ممنونت

خدا را شکر اتاق تکونی نسبتا تمام شد ولی باز دستشویی ، حمام و مهمتر از همه راه پله  و همچنین کمد اسباب بازیهای فرشته کوچولو مونده

امسال یک سه روزی ( شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ) را مرخصی گرفتم و همسری هم  دو روزی مرخصی گرفت و خدای حسابی کمک کرد

( دست گلش درد نکنه )

هنوز نه عیدی دادند نه حقوق اسفند را معلوم نیست این اداره داره چیکار می کنه !!!!!!!!!

هفته دیگه قرار خواهر همسری با بچه هاش بیاد هر سال این ور سال می آید و تا سه ، چهار روز اون ور سال هست  و بعد میگه من یک ساله این جا هستم  !!!!!!!!!

فردا روز آخر کلاس زبان ترم 7 فرشته کوچولو هست و معلم شون خیلی ازش راضی هست و ازش تعریف می کنه  ( کتاب این ترمشون  let’s go  بود ، خدایی هم کلاماتش زیاد بود و پر محتوا ) فردا هم روز جشن و هم روز امتحانشون است .

قراره امروز برم برای فرشته  کوچولو روتختی بدوزم خدا کنه خوب بشه

راستش خیلی وقت بود که قول داده بودم روتختی باربی برات می خرم من هم از فرصت استفاده کردم گفتم هم قولم را اجرا کنم هم کادوی عید بشه ولی دیدم روتختی باربی پنجاه و هشت تومان هست حالا پولش هیچی باید کلی هر س بخور مواظب باش کثیف نکن 

البته یک جا که حراج زده بود چهل و هشت تومان می دادم و قرار شد سفارش بدیم تا بیاره ولی پرسیدم پارچش را ندارید که گفت داریم و من پارچش را که همون مثل روتختی بود خریدم و البته رویه متکاش آماده بود و دوخته شده بود و یک متکای صورتی قلبی هم همراهش خریدیم  به عنوان کادوی عید

حالا قراره امروز برم اگه بشه اون را بدوزم خدا کنه خوب بشه

از صبح خیلی خیلی سرم به شدت در می کنه نمی دونم احساس خستگی هست یا بی خوابی !!!!!!!!!!!!

تصمیم گرفتم من هم از قـــانــون جــــــــــذب خـــــانـــوم خـــونــــه استفاده کنم و خواسته هام را بنویسم  و در آخرهم  تاثیر سنگها و ماهها را می زارم

از خدا و کائناتش با تمام وجود سلامتی برای خودم و همسر م و فرشته کوچولو می خواهم

از خدا و کائناتش می خوام این مریضی مختصر فرشته کوچولو ( یعنی همون کهیر زدن بدنش و صورتش با خوردن هر چیز ) خوب بشه

از خدا و کئناتش با تمام وجود می خواهم  سال دیگه خونه بخریم

از خدا و کائناتش  با تمام وجود می خواهم فرزندی سالم و صالح بهم عنایت کنه

از خدا و کائناتش با تمام وجود می خواهم استخدام بشم و بعد به مدرسه برم

از خدا و کائناتش با تمام وجود موفقیت  و سلامتی دادشی را می خواهم

از خدا و کائناتش با تمام وجود می خواهم که همه زن و شوهر ها کمتر با اختلاف پیدا کنند و همدیگر را بهتر درک کنند و قدر هم را بیشتر بدونند

از خدا و کائناتش با تمام وجود می خواهم که مامانهایی که دلشون نی نی می خواد بهشون بده

از خدا و کائناتش با تمام وجود می خواهم سالی که داره می آید برام سال خوب و پربرکت و خوشی باشه

چقدر زیاد شد !!!!!!!!!

و اما تاثیر سنگها

سنگ هايي براي متولدين ماه هاي سال

هر يک از سنگ هاي موجود در طبيعت خاصيتي ويژه و منحصر به فرد دارد. انرژي از امواج کيهاني عبور مي کند و به واسطه سنگ هايي که بر گردن آويخته ايد يا به نحوي با بدن شما در تماس قرار گرفته اند به شما منتقل مي شود.

هر سنگ با متولد ماه خاصي ارتباط بيشتر و بهتري برقرار مي کند. براي متولدين هرماه، علاوه بر سنگ مخصوص خودش، ممکن است چندين سنگ ديگر هم مفيد باشد.

فروردين- الماس، يکي از گرانبهاترين و زيباترين سنگ هاي موجود در طبيعت با متولدين فروردين ارتباط بيشتري برقرار مي کند. علاوه بر آن کارايي و قدرت سنگهاي ديگر را هم افزايش مي دهد. متولد هر ماهي هستيد و از هر سنگي استفاده مي کنيد افزودن الماس به گردن بند خود را از ياد نبريد تا قدرت سنگ ماهتان چند برابر شود.


ارديبهشت- سنگ متولدين ماه مياني بهار، زمرد است. يکي از مهم ترين ويژگي هاي آن اين است که روح و جسم را با هم متعادل مي کند. اين سنگ روي تيروئيد و تصلب شرائين اثر مي گذارد و در مورد بيماراني که پارکينسون دارند يا مبتلا به صرع هستند روند درمان را بهبود مي بخشد. در زمان هاي گذشته براي درمان بچه هاي کوچک هنگامي که به تب مبتلا مي شدند مورد استفاده قرار مي گرفته است. اين سنگ ادراکات شهودي را افزايش مي دهد و در ايجاد نبوغ تاثير دارد

خرداد- سنگ اختصاصي متولدين خرداد ماه مرواريد است. به مرواريد، داروي جادويي نيز مي گويند. اين سنگ روي اعصاب و کليه عضلات اثر مثبت مي گذارد و بيماري هاي ناشي از کمبود کلسيم را برطرف مي کند. مرواريد نيروي حيات را افزايش مي دهد و ضد اضطراب عمل مي کند. علاوه بر آن همراه داشتن مرواريد باعث مي شود قوه ابتکار شما بهتر عمل کند و خلاقيتتان افزايش يابد.



تير- سنگ متولدين نخستين ماه تابستان «گارنت» است که به رنگ تيره و شبيه ياقوت قرمز در طبيعت ديده مي شود. گارنت سنگ حامي مسافريني است که با کشتي سفر مي کنند. اين سنگ براي استحکام ديواره هاي سرخرگ، تقويت چشم و درمان سرطان در مراحل اوليه آن کارايي دارد. اثرات اين سنگ ميان زنان بيشتر نمايان مي شود. گارنت بيماري هاي زنانگي را بهبود مي بخشد و بر درمان اختلالات قاعدگي اثر مثبت مي گذارد.


مرداد- پريدوت و اونيکس سنگ هاي متولدين مرداد ماه هستند. اونيکس سنگي شبيه عقيق است که به رنگ سياه يافت مي شود. اين سنگ براي درمان اعتياد مورد مصرف دارد. اونيکس روي سياهرگها و مفاصل بخصوص در افرادي که که دچار نقرس هستند اثر مثبتي مي گذارد و از لحاظ رواني موجب ازدياد هماهنگي روحي انسان مي شود.



شهريور- ياقوت کبود سنگ مخصوص متولدين شهريور ماه است. اين سنگ داراي خاصيت شفابخشي است و روي سلول هاي پوست، مو و ناخن خيلي تاثير مي گذارد. ياقوت کبود از ريزش مو جلوگيري مي کند و سيستم عصبي را بهبود مي بخشد. اين سنگ درد را کاهش مي دهد و براي بيماريهاي مزمني مثل روماتيسم و نقرس اثر مثبت دارد. علاوه بر آن براي درمان سرگيجه و جلوگيري از خونريزي زخم ها به کار مي رود.



مهر- متولدين مهر ماه مي توانند از سنگ هاي مونستون و اوپال استفاده کنند. مونستون چندين رنگ دارد. سفيد مايل به آبي، مايل به سبز و مايل به صورتي آن در طبيعت يافت مي شود. سنگي است که روي اختلالات هورموني خيلي تاثير مثبتي دارد بخصوص شير مادران را افزايش مي دهد. اين سنگ روي تيروئيد هم اثر مثبت دارد و باعث مي شود موانع احساسي شخص از بين برود. در گذشته مرسوم بوده که از اشخاص مبتلا به افسردگي، در خواست مي کردند به اوپال سياه نگاه کنند چون اعتقاد داشتند اين کار افسردگي آنها را از بين مي برد.



آبان- سيترين و ياقوت قرمز سنگ هاي متولدين اين ماه هستند. ياقوت قرمز براي بيماري هاي ويروسي و اپيدمي، همچنين درمان تب مفيد است. اين سنگ بيحسي و رخوت را از بين مي برد و از زايمان زودرس جلوگيري مي کند. ياقوت قرمز ايمني بدن را افزايش مي دهد و از لحاظ رواني هم باعث رهايي از وابستگي هاي رواني مي شود. از زمان قديم متداول بوده که به زوج هاي جوان توصيه مي شده اين سنگ را براي وفاي بيشتر نسبت به شريک زندگي به گردن بياويزند.


آذر- سنگ متولدين آذر فيروزه است که به عنوان سنگ حامي ياد شده. فيروزه بر روي عملکرد نادرست کبد اثر مي گذارد و قدرت و سوي چشم را افزايش مي دهد. فيروزه ضد افسردگي است، نشاط آور مي آورد و التهبات پوستي را فرو مي نشاند.


دي- متولدين دي ماه سنگ بخصوصي ندارند اما در عوض همه سنگ ها با تمام خواصشان براي آنها مفيد است. پس آزاد هستيد با توجه به علاقه و تمايل هر سنگي که مي خواهيد انتخاب کنيد.



بهمن- آماتيست، سنگ کريستالي بنفشي که به اضطراب پايان مي دهد سنگ متولدين بهمن ماه است. اين سنگ ضد اضطراب و کابوس است و براي کساني که بدخواب هستند يا مدام کابوس مي بينند توصيه شده. تجربه نشان داده است که افراد مضطرب وقتي آماتيست همراه خود دارند به آرامش مي رسند.



اسفند- متولدين آخرين ماه سال با مرجان پيوند برقرار مي کنند. مرجان از گياه دريايي به دست مي آيد و از رنگ قرمز پررنگ تا گل بهي و صورتي يافت مي شود. چون منشاء آن کلسيم است روي بيماري استخوان ها بخصوص راشيتيسم تاثير مثبت مي گذارد. مرجان براي استحکام دندان ها مفيد است و انعطاف پذيري را هم تقويت مي کند. متولدين اسفندي که به راحتي نمي توانند خود را با محيط وفق دهند با همراه داشتن مرجان مي توانند بر اين ضعف فائق آيند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 13:2  توسط مامانی   | 

باز دوباره خواب قبر دیدم

چرا افکارات من این طوری شده

دیشب فرشته کوچولو میگه مامان موقع خواب همش فکرای بد می آید سراغم بهش گفتم دخترم به چیزهای خوب فکر کن میگه نمیشه

راست می گه خودم هم این طوری هستم چیکار کنم  البته بیشتر تقصیر منه که فرشته کوچولو هم این طور شده افکارات من تا حدودی به اون انتقال پیدا می کنه !!!

ای خدا جون کمک کن  چیکار کنم . امیدوارم اتفاقی برام نیفته

روز دوشنبه ( ۲۸/۱۱/۸۷ ) یک قرار با دوستای دوران دبیرستان داشتیم البته خونه ما بعد هشت سال هم دیگه را دیدیم البته یکی شون نیامد چون مامانش دستش را عمل کرده بود

ما چهار تا دوست بودیم که تو دبیرستان مخصوصا دو سال آخر خیلی با هم جور بودیم ولی زمان باعث شد از هم دور بشیم بخصوص که یکی تهران زندگی می کنه

ولی دوشنبه من باعث شدم دیدارها تازه بشه و همدیگر را ببینیم و هر کدوم بچه داریم ولی هیچ کدوم باورمون نمی شد که اون یکی مامان هست و بچه داره

هنوز کارهای عید و اتاق تکونی را شروع نکردم نمی دونم چرا امسال تنبل شدم هر سال تنبل تر از پارسال البته خدایش هر سال آقای خونه کلی کمکم می کنه ولی بچگی از وقتی مامانش فوت کرده هر از چند گاهی رگ روی دست چپش می گیره

بالاخره دیروز پدر همسر ی راه * پله را که دو ماهی قرار بود کا * غذ * د* یوار* ی بزنه انجام داده البته نصفه چون کاغذ کم آمد حالا معلوم نیست کی بقیه اش انجام بشه

راستی روز دوشنبه صبح ما شله زرد پزون داشتیم البته نذر مادر همسری هست و فعلا سه سال بدون مادر همسر این کار را انجام می دهیم خدایی امسال خیلی خیلی خوشمزه شده بود

همسری یک نذری کرد موقع هم زدن که اگه تا سال دیگه انجام بشه سال دیگه دو کیلو به برنجش اضافه کنه

به این سرعت نوشتم چون یک همکارم مرخصی هست و یکی دیگه هم رفت اتاق دیگه و یک کم با عجله نوشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:59  توسط مامانی   | 

دل نگرانی و خواب

نمیدونم چرا از صبح حالم بده و همش دل نگرونم و سر درد و حالت تهو دارم

نمی دونم به خاطر خواب دیشبه یا سرماخوردگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه گوش شیطون کر سه روزه عصر ها اراده کردم و روزی نیم ساعت می روم پیاده روی البته به قولی هم خیابون گردی  آخه خیلی گرد و قلمبه شدم و از خودم بدم می آید

هدفم بود برم ورزش آخه اداره چند وقتی هست برنامه ای گذاشته که توی یکی از سالنهای ورزشی شهر می تونیم ثبت نام کنیم ( رایگان ) و عصر ها هر ساعتی خواستیم بریم ورزش ولی هر جور دو دو تا کردم دیدم نمی تونم چون به خاطر درسهای فرشته کوچولو خیلی گرفتارم برای همین تصمیم گرفتم  هر طور شده اراده کنم و لااقل روزی نیم ساعت یا یک ساعت پیاده روی کنم  آخه اگه می خواستم برم ورزش 2 ساعتی وقتم گرفته می شد .

دیروز هم از حمام درآمدم رفتم پیاده روی نمی دونم سرما خوردم

اما خواب دیشب

من در کل آدمی نگران و پر از دغدغه ای هستم و همیشه در استرس و نگرانی به سر می برم و همیشه هم به فکر مرگ و این جور چیزها هستم البته بعد از فوت مادر همسری بیشتر شده و همین حسم هم به فرشته کوچولو انتقال پیدا کرده که خیلی خیلی بده آخه اون همش در استرس و نگرانی هست هر کار می کنم افکارم را آرام کنم باز در روز برام پیش می آید که نگران باشم

دیشب همسری شب کار بود و من سر درد زیادی هم داشتم و شب رفتم خونه مامان اینها 

 خواب دیدم  بین جمعی از دوستان هستم یک دفعه شروع به گریه می کنم و یک دسته گل نمی دونم فکر کنم گل لاله بود اما رنگش زرد کم رنگ بود تو دستم آمدم از اون محوطه بیرون ( مثل اینکه از این اتاق به اتاق دیگری بروم )  البته همین طور با گریه یک دفعه وارد یک قبرستون شدم که همه قبرها خراب شده بود به قولی یک جا چندین قبر کنده شده بود یک جا قبرها خراب شده بود و بعضی قبرها ( که کم بود ) سالم بود من به هوای قبر مادر همسری سر یک قبر نشستم بعد دیدم نه شبیه قبر اون نیست یک کم اون طرفتر قبر مادر همسر ی یک گوشش معلوم بود و روی بقیه اش خاک ریخته شده بود نشستم اونجا و شروع به گریه کردن کردم  و گل ها را هم شروع به پر پر کردن  کردم  و کم کم دور اطرافم  شلوغ شد و قبل اون هم تو خواب مادر پدری را دیدم 

از صبح پاشدم تو فکر خواب هستم که این چه خوابی بوده من دیدم اومدم سر کار زدم تو اینترنت تعبیر خواب و یه چیزای نوشته بود :

 

قبر

1ـ ديدن آرامگاه در خواب ، نشانة اندوهگين شدن و نوميدي از زندگي است .

2ـ ديدن آرامگاهي ويران در خواب ، نشانة بيمار شدن يا نزديك شدن به مرگ است .

3ـ ديدن آرامگاه خود در خواب ، نشانة آن است كه به نوميدي و بيماري دچار خواهيد شد .

4ـ اگر خواب ببينيد نوشتة سنگ گوري را مي خوانيد ، نشانة آن است كه وظايف دشوار و سختي به دوش خواهيد گرفت .

 

قبرستان

1ـ اگر خواب ببينيد در قبرستاني زيبا و سرسبز هستيد ، دلالت بر آن دارد كه اخبار سلامت كسي را مي شنويد كه بكلي از زنده ماندنش قطع اميد كرده بوديد ، و مالك زمينهايي كه ديگران اشتباهاً آنها را اشغال كرده بودند ، خواهيد شد .

2ـ ديدن قبرستاني متروك و پر از بوته هاي خار ، دلالت بر آن دارد كه عمر طولاني خواهيد كرد و مرگِ تمام عزيزان خود را خواهيد ديد ، فردي بيگانه از شما مراقبت خواهد كرد .

3ـ اگر افراد جوان خواب ببينند از خيابانهاي قبرستاني كه سكوت مرگبار فضايش را احاطه كرده است ، عبور مي كند ، دلالت بر آن دارد كه با محبت و عشق دوستان خود مواجه مي شوند .

4-اگر مادري خواب ببيند گلهاي تازه به قبرستان مي برد ، دلالت بر آن دارد كه آرزومند پايداري خانوادة خود و سلامت آنها است .

 

 

خیلی تو فکر فرو رفتم البته می دونم همه چی دست اون بالایی هست و همیشه هم به خودش تو کل کردم و می دونم و همیشه خواستم که هر چی که به صلاحم هست و بوده انجام بشه و از خودش خواستم  فقط اون قدر به هم عمر بده که بچه ام را سرانجام برسونم

یا ازش خواستم که بهم مریضی نده که طاقتش را نداشته باشم درسته تا مریضی نباشه آدم قدر سلامتی را نمی دونه ولی با شرایط من کوچکترین مریضی هم برام سخته

اینجا نوشتم تا شاید یک کم از دل نگرونی و استرسم کم بشه موقع نوشتن هم این قدر اشک تو چشم هام جمع می شد که اگه سر کار نبودم های های گریه می کردم

نمی دونم  چی بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 10:18  توسط مامانی   | 

یک لینک جالب ژرنده خواننده

پرنده خواننده

دیدم لینک جالبی هست و هم اینکه چیزی نوشته باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 12:44  توسط مامانی   | 

تنبلی و اتفاقات افتاده

وای که چقدر تنبل شدم ؟؟؟؟؟؟

البته یک مورد هم همون قابل دید بودن نوشته ها توسط همکارها است

با اینکه تو خونه کامپیوتر داریم ولی وقت اینکه تو خونه بیام سراغ وبلاگ را ندارم

و اما تو این تقریبا دو ماهی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد

به طور خلاصه می گم تا  بعدا توضیحات لازمش را بنویسم

۱- به مشهد رفتیم

۲- تولد خودم

۳ - نماز خوندن فرشته کوچولو

۴ - امتحانات میان ترم فرشته کوچولو

۵ - پایان ترم ۶ زبان فرشته کوچولو

6 - شروع امتحانات ترم اول فرشته کوچولو

۱- در تاریخ ۳۰/۸/۸۷ به مشهد رفتیم و ۵/۹/۸۷  برگشتیم

مشهد خیلی خوش گذشت و خیلی خیلی خوب بود از قضا بدون اطلاع قبلی در مشهد متوجه شدیم که چنین روزهایی که ما در مشهد هستیم روزهای زیارتی امام رضا هست و اعمال خاص خودش را داشت که خدا را شکر تا حدودی آن اعمال را انجام دادم ولی قربون امام رضا برم مثل همیشه شلوغ بود و من تا تونستم یاد همه کردم و خواسته های خودم را هم کم بود گفتم ان شاء اله حاجت همه برآورده بشه حاجت های من هم در کنار آنها برآورده بشه

 

۲- بالاخره وارد یک دهه دیگه زندگی شدم یعنی دهه چهارم زندگی ، دهه اول زندگی که کوچیک بود و چیز زیادی یادم نیست دهه دوم هم که همش به فکر تحصیل و مدرسه بودم ولی دهه سوم یکی از پر اتفاق ترین  دهه های زندگی  بود

( قبولی دانشگاه ، سرکار رفتن ، ازدواج کردن ، بچه دار شدن ، به مکه رفتن و .... )

نمی دونم دهه چهارم زندگی برام چطور خواهد بود ولی از خدا می خواهم که خیلی خیلی کمک کنه

البته خیلی شنیدم که در 30 سالگی به بعد خیلی استعدادها شکوفا می شه فعلا که مال من استعداد بافندگی شکوفا شده تا بعد ببینیم چه اتفاقات دیگر خواهد افتاد و چه استعداد های نهفته دیگر شکوفا خواهد شد

3- وای فرشته کوچولو شروع به نماز خوندن کرده قبلا هم می خوند ولی باید باهاش همکاری می کردی ولی خودش دیگه کاملا همه را یاد گرفته

( یک روز چادرش را  برعکس سر کرده بود بعد از نماز شروع کرد به گریه کردن و ناراحتی میگم مامان جان چرا گریه می کنی ، می گه آخه چادرم برعکس بود نمازم اشتباه شده کلی خندیدم و گفتم نه مامان جان ان شاء اله می ری زیارت و باز باور نمی کرد و می گفت اشتباه شده باید دوباره بخونیم )

4 – امتحانات میان ترمش را داد که  البته یک املاء و یک ریاضی بود با نمره 20

البته تا الان هم تو ریاضی و هم تو املا همه را 20 گرفته جز یک مورد که تو ریاضی یک سوال را اشتباه انجام داده بود 5/18 شد که کلی هم ناراحت شد

خدا را شکر نسبت به درسش خیلی مسئولیت داره ( البته اگه این طوری باقی بمونه خوبه )

5 – ترم 6 زبان هم تموم شد ولی خانومشون گفت به علت بارداری ممکنه ترم بعد نیاد و معلم دیگه جای اون بیاد و ما خیلی ناراحت شدیم چون به اون خانوم عادت کرده بودیم

6 – امتحانات ترم اول مدرسه شروع شده و در حال امتحان دادن است و هفته دیگه تموم میشه

و اما زندگی بگم به خوبی و خوشی می گذره و تازه یک کم هم نسبت به مسائلی که حساس بودم بی خیال شدم و همین امر تاثیر خوبی رو من گذاشته و با عث شده تا فرشته کوچولو مهربون بشم و بهم میگه وای مامان تو خیلی مهربون شدی

خودم هم دوست دارم مهربون و خوش اخلاق باشم ولی نمیدونم دست خودم نیست بعضی از مواقع از کوره در می رم و دیگه هیچی

همچنان مشغول بافتنی هستم و شاید دو ماهی هست که دارم برای فرشته کوچولو یک ژاکت بلند می بافم البته دیگه آخراش هست و باید آستین هاش را کور کنم ان شاء اله تموم میشه

آخه به خدا وقت نمی کنم شاید هفته دو یا سه ساعت بتونم ببافم تازشم انگشتام خواب می ره

راستی امروز بالاخره طلسم شکست و برف آمد ، البته آن قدر زیاد نیست ولی از هیچی بهتره آخه ماه اول زمستون داشت تموم می شد و هیچ خبری از برف تو شهر ما نبود

الان که این مطالب را نوشتم هیچ کدوم از همکارها نبودند و با خیال راحت نوشتم البته کلی کار داشتم ولی دیگه داشتم دق می کردم از ننوشتن مطلب

حالا دیگه باز ببینم کی این همکارهای من نباشند و بتونم مطلب بنویسم

وای چقدر نوشتم آخش یک کم سبک شدم البته شاید خیلی از مطالب را یادم رفته و ننوشت و لی باز هم همینها خوبه

برام اگه امکان داره یک دعای کوچولو بکنید ممنون می شم
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 14:19  توسط مامانی   |